بالاخره پس از سالها انتظار فرصت سفر به شهر قونیه برایم پیش آمد. مطلبی که در زیر می بینید گزارش سفرم است همراه با تعدادی عکسهای این سفر. اصل مطلب را در هفته نامه همشهری جوان دنبال کنید. IMG_5616.jpg دوست ندارم با هواپیما سفر كنم. وقتی یك باره سوار پرنده ای آهنین به سرزمینی دیگر، به جغرافیایی دیگر، به فرهنگی دیگر فرود می آیی، انگار تقلب كرده باشی. زمین، چیز دیگری است. حس دارد. روی زمین، آرام آرام سیر می كنی. ذره ذره آن سرزمین را می پیمایی. انگار می نوشی اش. بعدازظهر از تهران راه افتادیم. فردا صبح به مرز رسیدیم. خیلی دوست داشتم تركیه را ببینم. می خواستم ببینم این چه كشوری است كه این همه آدم می روند درش بگردند؛ از جهانگردی درآمد بالایی دارد. خیلی از ایرانی ها هم می روند آن جا بگردند. می گویند در آینده ای دور هم عضو اتحادیه اروپا می شود و ما را با اروپا هم مرز می كند. IMG_5126.jpg
مطلب زیر در تاریخ 15 دی در ویژه نامه حج در روزنامه شرق به قلم من به چاپ رسید. ضمن تشکر از همکاران در روزنامه شرق بابت تماس با اینجانب جهت نوشتن مطلب در باره حج، توجه تان را به نکات زیر جلب می کنم: با اینکه طی چند بار تماس با یک همکار در روزنامه شرق بر سر حذفیات مطلب مورد نظر به توافق رسیده بودیم، اما پس از چاپ دریافتم که تعدادی از جملات اابتدای مطلب بدون هماهنگی با من حذف شده بود که ایرادی اساسی هم به لحاظ مفهومی و هم به لحاظ نوشتاری بر متن وارد کرده بود. علاوه بر این قرار بود که تیتر مطلب آن باشد که تیتر همین پست است، بر این هم توافق صورت یافته بود. قسمت های پر رنگ شده ای که اینجا می خوانید، همان است که در متن چاپ شده روزنامه شرق حذف شد. من یک انسان مذهبی نیستم. من یک انسان مذهبی هستم. من اهل دین نیستم. من اهل دین هستم. اصلا من نیستم. من هستم؟ به خداوندگاری خدایم که نمی دانم. من انسان مذهبی نیستم، چرا که اگر با من هم کلام شوید، خود به این نتیجه می رسید. من انسان مذهبی هستم چرا که اگر بیشتر با من دمخور شوید، باز هم خود به این نتیجه خواهید رسید. اهل دین نیستم، زیرا که تعریفم متفاوت است با آن چه که هست.اهل دین هستم، زیرا که تعریفم چه شباهت بی نظیری دارد با انسانهایی از جای جای جهان که در تبادل کوتاه اندیشه های مان یکدیگر را چه خوب می فهمیم. آخرین هایش نیز همین چندی پیش در قونیه بود. ادامه مطلب را در روزنامه شرق با تیتر «وقتی که طلبت می کنند» بخوانید.
تلویزیون رو باز کردم. اخبار پخش می کرد. چهره گوینده چنگی به دل نمی زد. با نفرت تمام خبر بیماری شارون را می گفت: اخبار ضدو نقیض از مرگ شارون می رسد و بعد هم چشمانش را نیم نشمه ای کرد و با تکیه بر تک تک کلمات و اوج نفرت و بی ادبی گفت: شارون در واقع دیگر مرده است. باورم نمی شود چنین صحنه ای را از تلویزیون می بینم. این گونه خبر رسانی و خبر خواندن نه تنها در استاندارد های خبری هیچ کجای دنیا به غیر از دسته ای که مثل تلویزیون ما فکر می کنند نیست، بلکه به دور از شان یک رسانه ملی است. حالا که تخم نفرت می کارید بعدترها چه درو خواهید کرد؟ و فراموش نکنیم کودکانی که امروز اسلحه به دست گیرند، در فرداهای زندگی شان پیام آور صلح نخواهند بود. از حضرت علی روایت می شود که: حتی بد دشمنت را هم مخواه. دیگر حتی به باورهای شان هم ایمان ندارند، همانها که دائما شعار ایمان می دهند و دائم در تلاشند تا همه چیز را به رنگ ایدئولوژی در آورند و بیست و چهار ساعت، بیست و چهار ساعت یکسره در کار فرو کردن ایدئولوژی در مغز آدمیان هستند. و چه پوشالی است چنین ایدئولوژی ایی و چه پوشالی تر هستند انسانهایی که این چیز ها را نمی بینند یا که نمی خواهند ببینند، نمی فهمند یا نمی خواهند که بفهمند.
دوستان می گن چرا نمی نویسی و یا کم می نویسی؟ چی باید بگم در جوابشون؟ وقتی دبیرستانی بودم، دوستی داشتم به نام علی. خیلی با هم عیاق بودیم همه چیزمون تو هم بود و همیشه خونه هم بودیم. اون روزها عشق روشنفکری هم ما رو کشته بود. با هم ادبیات روسیه رو دوره می کردیم. اوایل دهه شصت بود.خیلی هم بحث می کردیم. غذایی به نام حلیم همیشه من رو یاد علی می اندازه. حلیم رو اون به من معرفی کرد، و من همیشه تعجب می کردم که چطور تا اون سن حلیم رو نشناخته بودم. اینها رو گفتم تا به اینجا برسم که ما اون روزها یه واژه ای برای خودمون داشتیم به نام: اسبی. نمی دونم این واژه رو دیگرون هم استفاده می کنند یا نه، نشنیدم در اطرافم کسی این رو بگه. هروقت که حالمون از بعضی چیزها به هم می خورد و گرفته می شدیم و توی خودمون بودیم، به او ن یکی می گفتیم: چیه، اسبی شدی؟ حالا من مدتیه که اسبی هستم. لا مذهب ول هم نمی کنه. از سقوط هواپیمای سی 130 شروع شد. هیچ مطلبی ننوشتم در این باره. عصبانیتم بیش از حد تصور بود. دلم می خواست یقه مسئولان را بگیرم و سرشان را به سندان بکوبم، آنها که می دانستند دارند چه می کنند. اما در این مملکت به مسئولان خیلی محترم حتی نمی شه گوجه فرنگی پرت کرد. در حالی که آنها با آگاهی تمام هر غلطی بخوان با ما می کنن. با ما ملتی که اهل اعتراض نیستیم، با ما ملتی که در پی 25 سال بستن درب های مرزهای جغرافیایی و رسانه ای، دنیا را ندیده ایم، و فراموش کرده ایم شان یک ملت را... و تازه بعد هم بر جنازه های شان می گریند و در همان حال هیچگاه فراموش نمی کنند که بر همان جنازه ها بیزنس کنند. از دوست و غیر دوست. ... و این جهان پر از صدای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند طناب دار تو را در ذهن خویش می بافند - احمد شاملو- حالم از همه چیز به هم می خوره. وقتی اخبار روزنامه رو می خونم. وقتی تلویزیون می بینم. وقتی به رفتار اطرافیانم نگاه می کنم. ... حالم حتی ازخودم هم به هم می خوره... حالا تو این اوضاع و احوال چی باید بنویسم و یا ترجمه کنم؟ یه کمی اکسیژن می خوام. یه کمی نفس عمیق و هوایی که دستی بر شیر اکسیژنش بند نباشد...
صفحه 1 از 45
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی